Venus Rising – part 5

ناتالی گفت : » به نظر خیلی جالب میاد. بگذار یکبار امتحانش کنم »
لوی نوشیدنی رو درست کرد و برای ناتالی ، کارن و نینا نفری یک لیوان کوچک ریخت . در حالیکه لوی قیافه هاشون رو زیرنظر داشت ، همه شان گیلاسها شون رو سر کشیدند .

ناتالی : عااااااااالیه»
نینا : «می تونم ببینم که امشب یک عالمه از این نوشیدنی رو می فروشی »
کارن : «خیلی طعم دار و خوشمزه است »
ناتالی گفت : «فقط یک مشکلی هست .» و وارد انبار شد ، خنده از لبهای لوی محو شده بود . ناتالی با یک دستگاه آب سرد کن جدید برگشت و اونو کنار یک گوشه گذاشت و در حالیکه داشت نصبش می کرد گفت : «امیدوارم بلد باشی یک دفعه و به مقدار زیاد از این نوشیدنی درست کنی !»
«هیچ مشکلی نیست .» لوی این رو گفت و خنده دوباره به لب هاش برگشت . و شورع کرد به فراهم کردن وسایل برای اینکه 10 گالن TE درست کنه .
وقتی نصب دستگاه تموم شد ناتالی به لوی رو کردو گفت : «فقط باید به همین اندازه طعم دار و خوشمزه باشه .»
در باز شد و گروه کوچکی از زنانی که تازه حمام آفتاب گرفته بودند ، وارد کلوپ شدند .
ناتالی گفت :»بفرمایید داخل خانم ها ، با برتندر امشب ما آشنا بشید . یک گیلاس مجانی از نوشیدنی مخصوص ما بزنید و نظرتون رو به ما بگید »
لوی در حالیکه داشت برای اون 6 تا خانم که حالا در کنار بار نشستند نوشیدنی می رخت ، لبخند می زد . زن های یکی یکی گیلاس هاشون رو سر کشیدند و یکی از آنها با صدای بلند گفت : «خیلی عالیه » و بقیه خانمها با صراحت حرفش رو تایید کردند.
اون خانم ادامه داد : » ما برای حمام و خردن شام میریم ولی مطمئن باش که برای نوشیدن دوباره این برمیگردیم.» . خانمها از لوی از بابت نوشیدنی مجانی تشکر کردند و بار رو ترک کردند . لوی به ناتالی که لبخند رضایت روی لباش نقش بسته بود ، نگاهی انداخت .

نزدک غروب بود و لوی احساس می کرد که مصاحبه اش داره به خوبی پیش میره . خانم هایی که گیلاس های مجانی رو خورده بودند ، کار خودشون رو خیلی خوب انجام داده بودند و برای نوشیدنی جدید تبلیغ خوبی کرده بودند .
TE ها لیوان پشت لیوان در انبوه جمعیت ناپدید می شد .
نینا کم کم داشت ریتم آهنگ رو زیاد می کرد و مهمان ها شروع به پر کردن سالن رقص کردند . ظرف انعام در حال پر شدن بود ، و هر دفه که یک 5 دلاری یا بیشتر توی ظرف انداخته می شد ، لوی زنگ آهنی پشت بار و به صدا در می آورد و فریاد می زد : «اینه !!»
ناتالی بعد از اینکه مطمئن شد که لوی کار خودش رو داره به خوبی انجام می ده ، رفت پیش لیز که داخل لژ رو به رو نشسته بود و داشت لوی رو نگاه می کرد . «»
ناتالی در حالیکه 2 تا گیلاس TE تو دستش بود روی مبل سر خوردو به لیز تکیه داد ، گیلاس عا رو روی میز گذاشت و پرسید :»تو چی فکر می کنی ؟ »
لیز گیلاسش رو برداشت و سر کشید و با خنده گفت : «فکر کنم ما بارتندر جدیدمون رو پیدا کردیم . »
– ناتالی :» اون خیلی خوش خنده است و خانمها واقعا از ظاهرش خوششون اومده . هنوز هیچ چی نشده خودم دیدم که کلی شماره اتاق و دعوت نامه بهش دادند »
لیز : » به نظر می آد که بهش خوش می گذره . خوب این یعنی که زن من تمام شب رو دوباره قراره پیش من بخوابه ؟ »
«به محض اینکه تونستیم لوی رو استخدام کردیم .» ناتالی این رو گفت و لبهای لیز رو به آرامی بوسید .

Advertisements

روز ملی اقلیت های جنسی

روز ملی همجنس گرایان

امروز روزیه که پارسال تو نت کلی تو بوق و کرنا کردند و اعلام کردند که روز ملی هم جنس کرا هاست .
فارق از خوب یا بد بودنش من از شنیدن این خبر خیلی خوشحال شدم . به قول بچه ها خفن حااااااااال کردم.
به خودم افتخار کردم که بالاخره تو این کشور بی سر و سامون که همه خفه اند و هیچ کی حق حرف زدن نداره ما خودمون دست به دست هم دادیم و داریم خودمونو فریاد می زنیم .
این یعنی اند اند ته اعماق جسارت، هر چقدرم که کوچیک بود ، اما امیدوار کننده …
من پارسال تو این روز متاسفانه حتی از خونه بیرون هم نیومدم . اما به خودم قول دادم که سال دیگه همین موقع یک کاری هر چقدرم که کوچیک باشه انجام بدم.
برای همیین از یکی دوستام که بافتن دست بند بلد بود ، خواهش کردم که یک دست بند با همه رنگ های رنگین کمون واسم ببافه و تاکید کردم که من واسه 1 مرداد سال دیگه می خوامش!
جلوی تمام دوستام ، بعد یکی از اونا داد زد ، می دونی که رنگین کمون چه معنی میده احمق !
منم خودمو زدم به کوچه ممد چپول گفتم : نه !!!!!! مگه چه معنی میده ؟؟!!!!!!
با چشام زل زدم تو صورتش و کاملا قیافه شو برانداز کردم ، گوشامم تیز کردم که ببینم چه جوابی می ده
گفت : این علامت گی هاست .
تو دلم یک خنده ای کردم و با خودم گفتم : چه عجب ، جل الخاققق تو این جمع 10 نفری بالاخره یک کچلی پیداش شد که اطلاعات هر چند کم در مورد گی ها داشته باشه !!!!!
گفتم : خوب باشه ، مگه چیه ؟!!! اصلا بهتر !!!!
دوستم سرشو تکون داد با لحن سرزنش آمیزی گفت : خاک تو سرت !!!!!
و رفت . من فقط خندیدم…..
خلاصه یک سال گذت ، تو این یک سال این دوست کچل ما هر دفه اومد و من دیدمش یک رج از این دست بند ما رو بافته بود ، چند دفه بهش تاکید کردم که جان مادرت اینو زود بباف من برای 1 مرداد می خوامش !!!
بعدش کلی این بحثای اینترنتی پیش اومد که آقا اصلا کی این روز و گذاشته !!! واسه چی روز و فلان روز انداختین ، به چه حقی بدون مشورت این کار و کردین !!!
اصلا بیاین روزو عوض کنیم ، کی گفته فلان روز باشه !!!!
آخرشم بعد از کلی بحث و جدل به هیچ نتیجه ای نرسیدند!!!!!!!!
همشون فراموش کردن که اصلا روز مهم نیست . این مهمه که ما تو این جامعه بسته که همه عقاید زیر لاشه استریت ها خفه میشه ، ما یک روز فقط یک روز بدور از هر همه تفاوت ها و اختلاف سلیقه ها بیایم بیرون و داد بزنیم : مااااااااااا هستیم . درسته که الان حرکت خیلی کوچیکه اما 2 سال دیگه 5 سال دیگه 10 سال دیگه بزرگتر و بزرگتر میشه !!!!!
باعث میشه هم جنس گراهای بیشتری یا حتی استریت های بیشتری از خودشون شهامت نشون بدن و سطح آگاهی شون نسبت به ما و خواسته ها و وافعیت ها و گرایش هامون بیشتر شه !!!!!
باعث میشه که بالاخره ما هم خودمون و مطرح کنیم ……
تا بدونن که هستیم …..
حالا چه فرقی می کنه که این روز اول فروردین یا مرداد باشه یا روز 30 سال کبیسه ، یا روز تولد امام خمینی ، یا مرگ بابای احمدی ن-ژ-ا-د!!!!
ما اصل مطلب و گذاشتیم و چسبیدیم به حاشیه …….
دیگه یادمون رفته که نفس گذاشتن یک همچین روزی اینه که ما با هم همدل و یکرنگ بشیم ، نه اینکه سر اینکه این روز چه روزی باشه ، بی خود عربده کشی راه بندازم و پته همو بریزیم رو آب و هیکل همدیگه رو قهوه ای کنیم ……
— با عرض پوزش از حضار محترم از بابت کلمات و لحن رکیک استفاده شده —

مام دیگه بی خیال این روز شدیم…
خلاصه خیلی وقت بود که دوستم و ندیده بودم اصلا موضوع دست بند کلا از یادم رفته بود ، تا اینکه امروز دیدمش ….
بعد از احوال پرسی گفت : اگه گفتی امروز چه روزیه : گفتم 1 مرداد واسه چی ؟؟؟؟
بعد دست کرد تو جیبشو یک دست بند خوش رنگ با رنگ های شاد و خوشگل رنگین کمونی
آورد بیرون و گفت : بیا اینم دست بندت دیدی آخر 1 مرداد بهت رسوندم
ازش گرفتم و گفتم : باب دمت گرم ، خیلی باحالی ، دمت گرم و بعد یک ماچ گذاشتم رو لپش و گفتم . ببین من به هر کسی ماچ نمی دماااااا
!!!! برو حال کن 🙂 🙂

بعد دست بند و گرفتم و دستم کردم …..
با همون دست بند اومدم تو خیابون .
آستینمم زدم بالا ، با خودک گفتم به من چه که یه عده واسه چیزای بیخود داد و بیدا کردن و حیثیت این روزو به باذ فنا دادن ، اما برای من این روز روز ملی هم جنس کراهاست
روز خودم
روز آدم هایی مٍثل من
با حسی مثل من
می دونم که علنا کاری نکردم، ولی همین حرکتم واسه من تا همین چند وقت پیش با خودم می جنگیم آیا تو ایتنرنت وبلاگ بزنم و بگم من هم جنس گرا هستم ، خیلی بزرگه
با توجه به اینکه من با این تیریپ پسرونه ام که تابلوی خاص و عام هستم !!!!!!
ولی باید یک ذره حس همکاری و همدلی مونو ببریم بالاتر ، اگه بخوایم به جایی برسیم باید به جای عربده کشی و زیراب زنی و استفاده بی مورد از دهن ، از منطق مون استفاده کنیم و بدونیم اساس این حرکت چی بود !!!!!
این روز فقط برای من نیست ، برای تو نیست ، برای امسال و سال دیگه و 3 سال دیگه نیست
برای اون بچه هایی که ممکنه 40 سال دیگه به دنیا بیان و هم حس تو و من باشن ، بیاین ما برای خودمون و برای اونا یک کاری بکنیم ………
ما هرکاری بکنیم تو تاریخ ثبت میشه بذارید هم حس های ما تو آینده بهمون افتخار کنن
بیان اسممون و حس مونو ، حقمونو تو تاریخ فریاد بزنیم…………………..
just it !!!

Venus Rising – Part 4

کلوپ شامل چندین طبقه بود . طبقه اول شامل صندلی ها و مکان های ویژه – لژ- برای پارتنر ها برای ریلکس شدن و لذت بردن از نوشیدنی های مختلف بود در حالیکه می توانستند به منظره استخرو یا طبقه دوم که پایینتر بود و برای رقص – dance floor – بود نگاه کنند و طبقه سوم و آخرین طبقه زیباترین بار چوبی گردی بود که لوی تا به حال دیده بود . در کلوب چند مشتری بودند که در حال لذت بردن از نوشیدنی های خنک خود بودند ، لوی نینا را که داشت آهنگ های دلخواهش را برای شب آماده می کرد ، در قسمت مخصوص دی جی دید .
لیز و لوی از راه باریک که زمین رقص را به بار وصل می کرد ، گذشتند . لوی به پایین نگاه کرد ، دیواری که طبقه رقص را از طبقه استراحت گاه بالایی جدا می کرد ، در واقع یک اکواریوم آب شور بود که ماهی های خوش رنگ آزادانه در آن شنا می کردند .
همانطور که آنها به سمت بار حرکت می کردند ، یک زن قد بلند با موهای تیره از پشت بار بلند شد . لوی از نگاهی که دو زن به یکدیگر می کردند و خنده ای که بر لبشان نقش بست فهمید که آن زن باید ناتالی باشد .
«من ناتالی هستم . لطفا بشین لوی تا کمی با هم صحبت کنیم . نوشیدنی دوست داری ؟»
لوی پاسخ داد : «یک لیوان آب لطفا .»
ناتالی از لیز پرسید :»با یک لیوان شراب سفید چطوری عزیزم ؟»
«خیلی عالیه عزیزم » لیز این را گفت و کنار ناتالی نشست .
ناتالی پرسید :» خب ، نظرت راجع به منطقه ما چیه ؟»
«من هرگز تا به حال جایی به این زیبایی و فوق العاده ای در عمرم ندیده بودم . … و این بار ….. واقعا باورنکردنیه » .
ناتالی از شدت هیجان لوی خندید و گفت : «خب . خیلی خوشحالم که موافقت کردی . اگر برای شغل متصدی گری بار انتخاب شدی ، این جا خانه جدید تو از ساعت 4 بعد از ظهر تا 2 صبح و 5 روز در هفته . »
» اجازه دارم که در زمان شیفتم بار رو هر جور که دوست دارم اداره کنم؟ »
«بله ، ، منوی نوشیدنی های ما بسیار کامل و استاندارد است اما ما از متصدی بارمان می خواهیم که از خلاقیت خودشان استفاده کنند و معجون ها و نوشیدنی های جدیدی را به عنوان نوشیدنی اختصاصی درست کنند . »
«خیلی عالیه ، از چه ساعتی باید شروع کنم ؟ »
«خب ، تقریبا ظهره ، چرا تو و لیز کمی ناهار برنمیدارید . می تونی چند ساعتی لستراحت کنی قبل از اینکه بیای و منو ازشیفت ساعت 4 خلاص کنی ؟»
لوی یکی از منو ها را برداشت و با خودش برد تا بخونه و به همراه لیز به سالن ناهارخوری رفتند .
لوی نمی تونست هیجان خودش رو وقتی داشت منوی نوشیدنی ها رو می خوند کنترل کنه ! باید محتویات آن همه نوشیدنی که اصلا نمی شناخت رو به خاطرش می سپرد با هیجاان زیادی گفت : من واقعا نمی تونم باور کنم که اینجا اینقدر زیبا باشه .
لیز گفت : «مرسی . چند سال طول کشید تا تونستیم این بیزینس رو راه بندازیم ، الان داریم به باز کردن یک منطقه دیگه در آینده فکر می کنیم .»
آنها به اتفاق هم ناهار را سفارش دادند و خوردند . بعد از ناهار ، لیز لوی رو به اتاق مهمان برگرداند و او رو تشویق کرد که قبل از اینکه شیفتش شروع بشه،کمی استراحت کنه .
«امشب خیلی شلوغ میشه .» این جمله رو با لبخند گفت و لوی که بسیار هیجان زده شده بود رو تنها گذاشت .
لوی به تختخواب نگاه کرد ، با خودش فکر کرد که یک چرت کوتاه خیلی می چشسبه ولی ترسید که مبادا خواب بمونه . داخل کمد و نگاه کرد و طبق وعده ، 2 تا یونیفورم اتو کرده و شق و رق منتظر بودند .روی میز کنار تخت یک برچسب اسم گذاشته بودند که اسم لوی روش پرینت شده بود. لوی همانطورکه داشت روی لبه تخت می نشست ، کم کم احساس می کرد که اونجا مثل خونه اش می مونه. لوی ساعت رو برای ساعت 3 کوک کرد تا برای کلوپ بعد از ظهر کلی وقت برای حمام کردن و لباس پوشیدن داشته باشه .لوی روی تخت دراز کشیدو خیلی زود خوابش برد .
لیز بعد از ترک کردن اتاق لوی به کلاب برگشت و پیش ناتالی رفت .
– لیز : خب نظرت راجع به لوی چیه ؟
– ناتالی : به نظر بسیار مشتاق و علاقه مند میامد اگر مهارت قابل توجهی در بارتندری – متصتدی بار بودن – داشته باشد ، حتما به او پیشنهاد می دهم که اینجا بمونه .
لیز: به زودی می فهمیم که مهارت داره یا نه …..
2 ساعت بعد ، ساعت زنگ زد و لوی رو از خواب بیدار کرد ، سریع یک دوش گرفت و یونیفرمش رو پوشید . شلوارک کوتاه قهوه ای و پیرهن چسبان مشکی باعث خودنمایی بیشتر بدن و پاهای کشیده و برنزه لوی می شدند .
او به سمت تریگاه به راه افتاد . وقتی داشت از کنار استخر عبور می کرد ، گروه کوچکی از زنها کنار برای لوی سوت زدند و دست تکان دادند . لوی هم خندید و برای آها دست تکان داد .
نینا در حالیکه داشت به سمت لوی میامد گفت : می بینم که اولین طرفداراتو پیدا کردی
لوی خندید و گفت : » بی خیال ! » و بعد با هم به سمت کلوپ رفتند تا شیفتشون رو شروع کنند .
ناتالی از پشت بار سلام کرد .
هر دوباهم جواب سلامش رو دادند . ناتالی گفت : شما 2 تا برای من و لیز کمک بزرگی هستید .
نینا گفت : » من به اتاقک خودم میرم . موفق باشید .»
لوی تشکر کرد و به طرف بار رفت و به ناتالی گفت : «آماده ای که بار رو به من نشون بدی ؟ »
ناتالی ناتالی به لوی نشون داد که وسایل های مهم کجا نگه داری می شن ، اگر خواست چیزی رو تغییر بده با کی و چه طوری این کار رو بکنه . لوی با دقت به حرفای ناتالی گوش می داد .
ناتالی گفت : «من امشب کمی اینجا می مونم تا مهارتت رو ببینم و بسنجم ، اگه سوالی داری می تونی بپرسی . بعد از اون اگه با من کاری داشتی به نینا بگو تا منو خبر کنه »

نینا داشت آهنگ ها و وسایلش رو چک می کرد که در باز شد و خانمی داخل کلوپ شد . ناتالی آنها رو بهم معرفی کرد .
«این خنم دوست داشتنی کارنه ، دستیار امشب شما . و این لویه که برای بارتندری مصاحبه کرده .»
کارن گفت : «موفق باشی » بعد شروع به تمیز کردن میز ها و لژها کرد .
لوی به تخته سیاهی که نوشدنی های مخصوص روز رو روش می نوشتن اشاره کرد و گفت : «اشکالی نداره اگه من تغییرش بدم
ناتالی در حالیکه داشت پشت بار روی صندلی می نشست ، گفت :» از این لحظه به بعد بار مال توئه . »
لوی ماژیک شب رنگ نارجی رو برداشت و روی تخته نوشت :
نوشیدنی مخصوص امروز :
» Tropical Ecstasy یا مخففا TE »
» ملایم ، شیرین و تضمین شده برای اینکه شما را از پا بیاندازد . »

Venus Rising – part 3

لوی به بیرون پنجره خیره شد و خیلی خوشحال بود از اینکه نقشه اش داشت به خوبی پیش می رفت . نینا بعضی از جاهای دیدنی جزیره را در حین رانندگی به لوی نشون داد . لوی عاشق زیبایی های جزیره شده بود . چندین مایل آنطرفتر از جاده اصلی در مکانی بسیارزیبا تابلوی بزرگ و با شکوهی نمایان شد که روی آن نوشته بود : منطقه «Venus Rising»
«وای خدای من ! اینجا خارق العاده است » تنها جمله ای بود که به با دیدن منطقه بیکران و با شکوه به زبانش آمد .
نینا وارد باغ زیبایی شد و ماشین را پارک کرد و به لوی در آوردن چمدان هاش کمک کرد . همینطور که وارد ساختمان اصلی منطقه می شدند ، یک زن قد بلند با موهای قرمز از دور نمایان شد .
«به Venus Rising خوش آمدید . اسم من لیزه . بعد از اینکه نینا شما را به اتاق مهمان برد تا چمدان هاتون رو داخلش بگذارید ، من شما را به یک تور خواهم برد تا با اینجا بیشتر آشنا بشید . »
لوی جواب داد :»خیلی از دیدن شما خوشبختم . » و به دنبال نینا رفت . نینا ، لوی را به انتهای راهرو راهنمایی کرد و در سویت لوکس صاحبان منطقه را باز کرد و او را به اتاق مهمان که بسیار بزرگ و شیک بود برد .
«من شما را چند دقیقه ای تنها می گذارم تا نفسی تازه کنید .» نینا این جمله رو گفت و از اتاق خارج شدو در رو پشت سرش بست .
لوی لباس هاش رو در داخل کمد بزرگی که در اتاق بود قرار داد و کمی به گوشه و کنار اتاق بزرگ و لوکس خوش سرک کشید و بعد پیش نینا رفت که راهرو منتظرش بود .
لوی در حالیکه می خندید گفت :»همه چیز ردیفه !»

نینا گفت : «پس آماده ای که شروع کنیم !» و بعد لوی را به دفتر لیز راهنمایی کرد .
وقتی نینا و لوی وارد اتاق شدند ، لیز داشت تلفنی صحبت میکرد و به لوی اشاره کرد که روی صندلی کنار میز بشینه . نینا خم شد و در گوش لوی گفت : » آروم باش ، همه چیز به خوبی پیش میره . بعدا تو کلوب می بینمت .» و با دستش شانه لوی به آرامی فشرد .
در همین حین تلفن لیز تموم شد . به نینا رو کرد و گفت : «به خاطر تمام کمک های امروزت ازت متشکرم نینا .»
نینا گفت : «خواهش می کنم » و به لوی چشمکی زد ، دفتر رو ترک کرد.
لیز با چشمای سبزش به لوی نگاه کرد و خندید . از لوی پرسید : » آماده ای که تور رو شروع کنیم ؟ »
لوی با ادبانه جواب داد : «بله ، خانم »
«ما اینجا محیط بسیار صمیمی داریم ، منو لیز صدا کنی کافیه . دنبال من بیا تا شروع کنیم . »
لوی از جا بلند شد و به دنبال لیز به راه افتاد و به دقت به ویژگی های منطقه و انواع مشتریانی که به آنها در آنجا خدمت دهی می شد گوش می داد . او از شنیدن آمار بسیار بالای مشتریان منطقه بسیار شگفت زده شده بود . لیز براش توضیح داد که کنسل کردن رزرو ها برای منطقه بسیار نادره و اگر هم اتفاق بیفته تعداد خیلی زیادی مشتری هستند که بخوان از این جای خالی کنسل شده استفاده بکنند . وسعت بسیار زیاد، زیبایی و فعالیت های و برنامه های متعددی که برای استفاده مشتریان وجود داشت از ماساژ بدن گرفته تا موج سواری و اسکی روی آب و یا ماهیگیری در آبهای پرعمق ، لوی را کاملا مبهوت کرده بود . rising venus بدون شک جایی بود که هر آرزویی به حقیقت می پیوست . لیز به او گفت که تعداد کارمندان منطقه 75 نفر و متوسط طول دوره استخدام بیش از 4 سال است .
لوی گفت :» این آمار فوق العاده است . می تونم ازتون سوال کنم که چرا این شغل – متصدی گری بار – خالی شده است ؟ »
لیز جواب داد : » جسیکا ، متصدی بار قبلی گلوش پیش یکی از مشتریان ما گیر کرد و این جا رو ول کرد و با پارتنر جدیدش به بستون رفت . همانطور که به زودی متوجه خواهی شد مشتریان ما اکثرا زنان تاجر، هنرمند ، بازیگر هستند و مشتریان جوانترهم غالبا اعضای لیگ مدرسه Ivy هستند که سرمایه گذاری گسترده ای در اینجا کرده است «.
لیز و لوی از داخل باغ زیبای گرمسیری وسط منطقه گذشتند و به یک استخر بزرگ رسیدند که پر بود از زنان زیبا یی که مشغول گرفتن حمام آفتاب و خوردن نوشیدنی های گرمسیری بودند . در حالیکه لیز و لوی از کنار استخر می گذشنتد ، تمام سر ها به سمت آنها برگشت و لوی می دانست که لیز و پارتنرش ناتالی مرکز توجه و نمونه یک زوج بسیار موفق برای چنین جمعیتی هستند .

Venus Rising – part 2

سلااااااااام شرمنده از اینکه این همه طول کشید !
من بدقولی بیش نیستم
ولی قول میدم الان که تابستونه حداقل هر 2 روز یک بار کون گشاد خود را تکانی داده یک تیکه از داستان رو بذارم
بازم شرمنده از اینکه دیر شد
اینم قسمت دوم :

لوی بلافاصله کامپیوترش را روشن کرد و به ناتالی میل زد که پیشنهادشان را پذیرفته و روز دهم وارد جزیره می شود .
10 روز تا پرواز به جزیره وقت داشت تا وسایلش را جمع کند .
در دوران دانشجویی لوی سال های زیای رو به عنوان متصدی بارکار کرده بود و یک سری مهارت های لازم رو بلد بود ولی خیلی دوست داشت که تو مصاحبه خودی نشان بده برای همین یک سری کتاب مخصوص میکس کردن مشروبات مختلف تهیه کرد و تو اون چند شب باقی مونده دوستانش رو دور هم جمع کرد و انواع نوشیدنی های من درآوردی را به خوردشون داد تا بالاخره تونست یک نوشینی مخصوص خودش بسازه و به کمک دوستاش اسمش و گذاشت : «Tropical Ecstasy» یا به طور مخفف TE . که مزه ملایم و شرینی داشت و به صورت ضمانت شده کسی که می خورد رو از پا می نداخت و از خود بی خود می کرد !
همچنین با کمک دوستاش آخرین و جدیدترین حرکات رقص رو یاد گرفت و یک روتین برای خودش ساخت تا صاحب کاراهای آینده اش رو هر چه بیشتر تحت تاثیر قرار بده .
بالاخره 5 شنبه از راه رسید . بیشتر وقت لوی به جمع کردن لباس برای سفرش گذشت . اون یادش رفته بود که بپرسه آیا به عنوان یک متصدی بار باید یونیرم خاصی رو بپوشه یا نه . پس یک سری لباس اضافی تر برداشت . او خیلی به خاطر این فرصت شغلی پیش آمده هیجان زده بود . حتی اگه یک سال هم تو اون جزیره کار کنه ، کافیه تا یک کم ماجراجویی کنه و خوش بگذرونه قبل از اینکه به دنبال یک شغل درست و حسابی و یک هو اتاقی بگرده . از شدت هیجان لوی اصلا نتونست شب چشم روی هم بگذاره .
صبح روز بعد قبل از اینکه ساعت به صدا دربیاد از خواب بیدار شد و دوش گرفت و منتظر آمدن تاکسی شد که روز قبل رزرو کرده بود . وقتی که داشت وارد تاکسی می شد ، به آپارتمان کوچکی که برای دو سال بهش خونه می گفت ، نگاهی انداخت . این آپارتمان کوچک برای لوی پر از خاطره های خیلی خوب بود . اما او می دونست که زندگیش نباید تو این نقطه متوقف بمونه . همانطور که ماشین به سمت فرودگاه در حرکت بود، لوی یاد این خاطره افتاد که دوستاش به خاطر قبول کردن یک همچین شغلی با حداقل درآمد ، در حالیکه لوی می تونست به راحتی با مدرکش ماهی 600 دلار درآمد داشته باشه ، دستش می انداختند .
اما لوی می دونست که همه آنها به موقعیتی که براش پیش آمده حسادت می کنند.
لوی پول راننده رو داد و با ساک هاش وارد فرودگاه شد .
************
لوی بدنش رو رو ی صندلی لوکس فرست کلاس هواپیما کش و قوس داد و لیوان مشروبی رو که مهماندهر به او تعارف می کرد رو قبول کرد ، در حالیکه مسافران دیگر مشغول سوار شدن به هواپیما بودند . لوی هیچ وقت در پرواز های هوایی احساس راحتی نمی کرد اما این بار صندلی لوکس و مشروب به او آرامش داده بود به طوریکه در تمام طول پرواز به خواب رفت .
با صدای خلبان هواپیما که داشت اعلام فرود می کرد از خواب پرید .از پنجره به بیرون نگاه کرد و نمای چشم نوازر زیبای جزیره او را فریفته خود کرد . درختان زیبا و سرسبزی که به نظر می رسید کل جزیره را پوشانده اند . کل جزیره با ساحل سفیدرنگ بکر و دست نخورده ای احاطه شده بود و آب سبزآبی رنگ اقیانوس به قدری زلال و شفاف بود که می شد کف اقیانوس را از زیر آن دید .
هواپیما به آرامی فرود آمد و به نظر می رسید که آنها در میان جنگلی انبوه به زمین نشسته اند . لوی بعد از پیاده شدن به سمت تحویل بار رفت تا چمدان هایش را بردارد . او یکدفه با شنیدن صدایی شگفت زده شد : » به جزیره خوش آمدی لوی »
لوی دور و برش رو نگاه کرد و خانمی زیبا با چشمانی تیره و پوستی سبزه را در کنارش دید که در حالیکه دستش را جلو می آورد گفت :
«اسم من نینا است و ناتالی از من خواسته تا به پیشوازت بیام و تو رو به منطقه ساحلی ببرم .»
لوی با خانم زیبا دست داد : » از خوشامد گویی گرمتان بسیار سپاسگزارم .»
نینا در حالیکه با دستش به چمدان های لوی اشاره می کرد گفت : » همه وسایل هات همینه ؟» .
«بله ، من سعی می کنم که سبک مسافرت کنم .»
«خب ، بگذار از اینجا ببرمت بیرون .» نینا این جمله را در حالیکه خم می شد تا چمدان لوی را بردارد گفت .
لوی هم چمدان بزرگتر را برداشت و برای اولین بار متوجه تی شرت فرمی شد که نینا پوشیده بود .
از نینا پرسید : «پس شما برای منطقه کار می کنید ؟ »
نینا خندید و در حالیکه داشت در برای لوی باز نگه داشته بود گفت : «بله ، من در طول روز اگه لازم باشه در قسمت حمل و نقل کار می کنم و شب ها هم در کلوب دی جی هستم .الان سه سال هست که دارم با ناتالی و لیز کار می کنم و عاشق کار کردن توی منطقه هستم .»
بعد با نیشخندی گفت : » تا آنجایی که من اطلاع دارم شما برای مصاحبه برای متصدی گری بار به اینجا آمده اید و »
«بله ، امیدوارم که بتونم نظر ناتالی و لیز را جلب کنم .»
«من مطمئنم که در مصاحبه موفق می شی و من به کار در کنار شما امید دارم .»
«خیلی ممنون ، امیدوارم که حق با شما باشه . اگر شما دی جی هستید ، من امشب به کمک شما احتیاج دارم.»
«هر کاری از دستم بر بیاید ، دریغ نمی کنم .»
«شما آهنگ مامبو شماره 5 رو تو آرشیوتون دارید ؟ »
«آره دارم »
«پس امشب ممکنه در مواقعی بخواهم که این آهنگ رو برام پخش کنید . »
«مشکلی نیست . فقط به من بگو کی !»

توضیح : متصدی بار = بارتندر = کسی که پشت بار می ایسته و به برای مشتری ها مشروب سرو می کنه

Venus Rising – part 1

سلام به عنوان اولین پست می خوام ترجمه یک رمان بلند رو شروع کنم . نمی دونم چقدر طول بکشه تا تموم شه . هر کسی که رمان رو خونده بود کامنت گذاشته بود که خیلی باحاله و از نویسنده اش کلی تشکر کرده بود . من خودمم کلا نخوندمش .
با هم شروع می کنیم به خوندن.
اینم قسمت اولش شرمنده می دونم کمه فعلا یه ذره رگیری دارم مای قول می دم پست بعدی جبرانش کنم .
سعی می کنم هر یک روز در میون یک قسمت جدیدبراتون بگذارم ولی اگه نشد آبجی های عزیز به قول قدیمی ها گر صبر کنی ز غوره حلوا سازی و اینا !!!!!!!!!!!
اوکی اینم قسمت اول :

لوی جانسون 24 ساله که تازه یک هفته از فارغ التحصیل شدنش از دانشگاه با مدرک MBA می گذشت ، نشسته بود و به آینده فکرمی کرد .با مدرکی که داشت ، فرصت های شغلی خیلی خوبی در انتظارش بود . اما او هیچ عجله ای برای کار کردن نداشت ، دلش می خواست بعد از شش سال تمام سخت درس خواندن و خرزدن ، کمی تفریح کنه و به خودش برسه .
چند هفته پیش ، لوی در اینترنت به دنبال کار می گشت که چشمش به یک آگاهی برای استخدام یک متصدی بار برای سرو مشروب در یک منطقه ساحلی خصوصی ل زب– ی ن تو یک جزیره بود .

beach resort

beach resort 2

با خودش فکر کرد که که حتما در اونجا هزاران نفر متقاضی برای این شغل وجود داره ولی به هر حال اون به خوندن شرایط استخدام و میزان درآمد ادامه داد و در آخر هم به عنوان متقاضی به همراه رزومه خودش و یک عکس درخواست فرستاد .
لوی این موضوع را فراموش کرده بود تا اینکه یک روز وقتی به خانه برمی گشت ، در جعبه نامه اش رو باز کرد و یک پاکت بزرگ رو توش پیدا کرد. پشت پاکت رو نگاه کرد و آدرس رو خوند . موجی از هیجان بر بدنش نشست . با خودش گفت : اگه قرار بود که جواب بدهند از بابت درخواست شما ممنونیم ولی شما کیس مناسب ما نیستید ، لازم نبود پاکت به این بزرگی بفرستند !
لوی نامه رو برداشت و از پله ها بالا رفت و وارد آپارتمانش شد . کنار میز کوچک ناهارخوری تو آشپزخانه نشست و پاکت را باز کرد . یک بروشور و بلیط هواپیما و یک نامه از پاکت بیرون آمد .
خانم جانسون عزیز :
من و پارتنرم لیز درخوست شما را مورد بررسی قرار دادیم و مایلیم که شما را برای مصاحبه به منطقه خود دعوت کنیم . شما به عنوان یکی از برترین درخواست دهنده ها از میان صدها درخواست دهنده دیگر برای این شغل انتخاب شده اید.
همانطور که در آگهی درج شده بود ، حقوق این شغل کم است ولی انعام مشتریان بسیار چشم گیر می باشد . یک سویت ویلایی در اختیار شما قرار می گیرد و وعده های غذایی شما هم به عهده ماست .
اگر شما هم چنان علاقه مند هستید ، یک بلیط هواپیما برای روز جمعه ، دهم می برای شما فرستاده شده است تا برای مصاحبه نزد ما بیایید . آن آخر هفته ، مخصوص مجردهاست و متاسفانه همه سویت های ما پر است ، پس اگر تصمیم گرفتید که به اینجا بیایید باید با من و پارتنرم آن آخر هفته را سپری کنید .
امیدوارم که شما را هرچه زودتر ببینم . لطفا تصمیم خود را مبنی بر آمدن از طریق میل به ما اطلاع دهید .
با احترام
ناتالی لویس

سلاااااااااااااام

بازی های خطرناک  :)

منم بالاخره اومدم قاطی بازی های خطرناک !!!!!!!!!!!!!!!!!
🙂
خیلی وقت بود که می خواستم یه بلاگ بزنم . یعنی از وقتی که نسبت به خودم و خواسته هام و گرایشم مطمئن
شدم
اولین بار که وبلاگ پسر رو خوندم حدود 16 سال داشتم . داستاناشو خوندم . بعد در به در دنبال پیدا کردن یک دونه فقط یه داستان کوتاه که در مورد عشق 2 تا دختر باشه گشتم . اما اثری نبود که نبود .
اما بعد کم کم جیا اومد و داستان نوشت . رنگین کمون اومد و خیلی های دیگه . خلاصه بعد از 5 سال بعد از خود درگیری های فراوان بالاخره فیل کچل ما هم یاد هندستون کرد و ما هم شدیم صاحب وبلاگ

همه دخترای رنگین کمونی این بلاگ مال شماست . شما که طرفدار خوندن داستان های ل ز ب ی ن به زبان
شیرین مادری هستید .
خداییش آدم هرچقدرم که غول انگلیسی باشه ، هیچ چی به اندازه داستان فارسی خوندن حال نمی ده !!!!
بیشتر داستان های موجود ترجمه داستان هایی که تو سایت های مختلف پیدا کردم .
امیدوارم که حالشو ببرید !!!!!
راستی کامنت یادتون نره !!!
به غیر فحش هرگونه کامنتی را با گوش جان می پذیرم !!!!!
فعلا !